در اين دنيا يك سري موجوداتي وجود دارند كه حكمت خلقتشونو فقط خدا مي دونه.
هرچي دانشمنده ، فيلسوفه ، خداشناسه روي اين خلقت زور زدند فكر كردند كه چي شد كه خدا يه همچين موجودي آفريد به هيچ نتيجه اي نرسيدند. اين موجود جنس مونثه كه امروز مي خوام از كودكي تا بزرگساليشون را براتون بگم.
تا وقتي كه بچه اند با هر نه نه قمري بازي مي كنند. يه كم كه بزرگ ميشند و ميرند مدرسه تازه ياد مي گيرند كه با غريبه ها حرف نزنند يه كم كه بزرگتر ميشند (حدود سن 13 تا 15 سال) تا يه پسر بهشون متلك مي پرونه، خودشونو ميگيرند و فكر مي كنند كه خيلي خوشگلند حالا نمي دونه كه پسرها براي جور كردن پايه خنده به اونا متلك مي پرونند.
بعد كه با يكي دوست شدند فوري ظرف نيم ساعت عاشق ميشند البته از عشق هيچي نمي دونند و حاليشون نيست و آگاهي اونا از عشق در حد ديدن چندتا فيلم هندي و سريالهاي آبگوشتي صدا و سيماست كه بيننده هاشون فقط خوداشونند.
وقتي ميرند دبيرستان كم كم مدت ايستادن جلوي آينه افزايش چشمگيري پيدا ميكنه و دست به آرايش مي برند البته در حد مجاز يعني هنوز نمي تونند زير ابرو و سبيلاشونو بردارند. تا پايان دبيرستان هم درصد بتونه (كرم و پنكك و سفيد كننده و اينجور چيزا) روي صورت بالا ميره. همش جلوي آينه مي ايستند و با مداد چشماشونو هي از طرفين ادامه ميدند تا بلكه درشت به نظر بياد. تو اين دوره خيلي خوش بينند چون فكر ميكنند كه خوش هيكل و خوشگل هستند. اگر پسري ازشون ساعت بپرسه جواب كه نميگيره هيچ چندتا فحشم ميشنوه.
بعد از دبيرستان يه عده ميرن دانشگاه كه فعلا ما با اونا كاري ندارم يه عده هم هستند كه ازدواج مي كنند و يه عده ديگه هم كه معمولا از قشر بدتركيب هستند بدون شوهر مي مونند كه اصطلاحا بايد انداختشون تو خمره و باهاشون ترشي درست كرد. هركي مي پرسه چرا ازدواج نمي كني ميگه مي خوام درس بخونم بگذريم كه معدل ديپلمش 9/54.
اونايي هم كه ازدواج ميكنند واقعا آرزوي صبر و بردباري و شكيبايي براي شوهراشون داريم.
وقتي به سن 30 سال ميرسند ديگه سن بالا تر نميره همونجا درجا ميزنه.
وقتي به 40 سال ميرسند وارد پست وزارت جنگ خانواده ميشند و خونه را به پادگان تبديل ميكنند و با سلاح نق و نوق رو مخ شوهراشون مانور ميدند و رژه مرند. بعضي وقتا هم با هم يه جا جمع ميشند و همينطور كه سبزي پاك ميكنند يك جلسه بزرگ غيبت (ديدي شمسي خانوم چي كار كرد و....) و شايعه سازي (فلان بازيگر چهارتا زن داره و....) و يك كلاغ چهل كلاغ (تصادف ديروز ده تا كشته داده و رانندشو امروز اعدامش كردند و....) و از هر دري حرف ميزنند. سن كه از 50 رفت بالا .... ؟
بهتر است عشق را به خانهتان دعوت كنيد!
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟
زن گفت : خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم .
زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد.
شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن،
سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند .
زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند .
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد .
حالا پنج شش ماه از انتخابات گذشته است. احمدینژاد رییسجمهور است و کار خودش را میکند. فکر میکنید اگر الان کس دیگری رییسجمهور بود چهجوریا بود و چه کاری میکرد و میکردیم؟
اگر الان هاشمی رفسنجانی رییسجمهور بود:
همه سر کار بودند. یک عده سر کار بودند و یک عده سر کار.
رابطه با آمریکا با حفظ فاصله ایمنی و توجه به اینکه امکان ارتکاب فعل ناشایست و حرام محرز نباشد، بلامانع و بدون اشکال بود.
کسانی که تهدید میکردند به فرصت تبدیل شده بودند.
بورس رو بورس بود.
هر کسی بیلی میزد و برجی میکاشت.
مراسم افتتاح و بهرهبرداری از فناوری هستهای تا پایان سال در شرف انجام بود.
نصف شهر توریست خارجی بود و نصف دیگر برج.
اگر قالیباف رییسجمهور بود:
بر خلاف احمدینژاد با اینکه همه حدس میزدند کشور را نظامی اداره کند اما کشور خود به خود اداره میشد.
هرچند رییسجمهور بود اما اجازه نداشت در جلسات هیات دولت برود.
وبلاگنویس ها خاطراتشان از نیروی انتظامی را در وبلاگها گذاشته بودند.
بعد از سقوط C-130 یا استعفا میداد یا وزرایش استعفا میدادند اما با موتور سر صحنه حادثه نمیرفت.
نیازی به فناوری هستهای نبود چون داشتیم.
دنیا فکر میکرد رییسجمهور نظامی اعلان جنگ رسمی میکند اما میدید هر روز کت و شلوار آهار زده میپوشد و هفتهای دو بار با خبرنگاران خوش و بش میکند و برای بوش از پشت دوربین دست تکان میدهد.
اوضاع فرقی زیادی نمیکرد فقط کمی شیکتر میشد.
اگر معین رییسجمهور بود:
الان همه داشتیم روزنامه میخواندیم.
الان همه یا ملاقات رفته بودیم یا ملاقاتمان آمده بودند.
الان غم بود اما کم بود.
الان همه با این که گرسنه بودیم داشتیم کتاب میخواندیم تا بتوانیم آزادی را نهادینه کنیم.
الان پروندهی فناوری هستهای بسته شده بود و کسی از بمب هستهای حرف نمیزد.
الان کوی دانشگاه یک خبرهایی بود.
الان همان بهتر که معین نیامد و گرنه دانشجوی زندانی و سیاسی زندانی و دگراندیش زندانی و غیرهی زندانی بازارش داغ بود!
اگر رضایی یا توکلی رییسجمهور بودند:
الان که محرم است و اربعین هم روز اول عید است. پس حال و هوای فضای کشور ربطی به کاندیدای خاصی ندارد حتا به احمدینژاد.
واقعا خدا میداند الان چی به چی بود و کی به کی.
اگر کروبی رییسجمهور بود:
نه دانشجوی زندانی و دگراندیش زندانی و... داشتیم نه اصلا دگراندیش و دانشجوی انقلابی.
دستمان را زده بودیم زیر سرمان و کنار جویبار قلیان میکشیدیم و کباب باد میزدیم.
کتاب گل و بلبل چاپ میکردیم.
فناوری هستهای هم به دردمان نمیخورد.
ماهی پنجاه هزار تومان هم میگرفتیم و میرفتیم تو ابرها و شمع و گل و پروانه میخواندیم.
با همه صلح میکردیم.
یک کابینه درهم و برهم هم داشتیم که از هر قماشی توش بود.
چه میشد واقعا... خوب شد که رییسجمهور نیست و گرنه کی میخواست صبح برود سر و کار و چرخ مملکت را بچرخاند؟
اگر احمدینژاد رییسجمهور بود:
رییسجمهور است دیگر. سرتان را بچرخانید ببینید اوضاع چهجوریاست که این جوریاست؟
نتیجه:
از این که رییسجمهورمان بنا بر قسمتی از قاعدهی دموکراسی و با رای قسمتی از مردم انتخاب شده و به کار خودش مشغول است نتیجه میگیریم که پیام دوم خرداد را خوب درک کردهایم
روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين


